تبليغاتX
من و شب
دریچه قلب..... 

به دلت نگاه کن هر گاه در انتهای قلبت کویری را دیدی . بدان که هنوز دریچه های

پاکی و امید قلبت باز هستند و بستن و نبستن آنها به عهده خود توست...

تو مثل باد می مونی وقلبت مثل آسمون اگه با خودت ابرهای سیاه ببری

آسمون قلبت لکه دار میشه. فقط یادت باشه که ابرهای بزرگ خیلی از دریچه های

قلبت رو می بندند و فراموش نکن که تو می تونی آسمون دلت رو وقتی که لکه هاش

زیاد شد با بارون اشک هایت پاک کنی....   

 

|+| نوشته شده توسط داداش و آبجی در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 | موضوع:
وقتی تو بخوای ......... 

 

وقتی تو بخوای گلی زیبا بکاری

وقتی تو بخوای قایقی محکم بسازی

وقتی تو بخوای به عیادت بیماری بروی

وقتی تو بخوای پرنده ای اسیب دیده را مداوا کنی

وقتی تو بخوای برای اینکه دوستت زیر بارون خیس نشه چترت رو بالای سرش بگیری

وقتی تو بخوای انسانهای گریان اطرافت رو از ته دل بخندونی

 

                          معلوم میشه که تو برای توانستن منتظرهیچ کسی نیستی

 

 

|+| نوشته شده توسط داداش و آبجی در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 | موضوع:
حافظ 
ای که دايم به خويش مغروری

گر ترا عشق نيست، معذوری

مستی عشق نيست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری


مباش در پی آزار و هـــــر چه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست


در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند

اقـــــــــرار بندگی کن و اظهار چاکری

|+| نوشته شده توسط داداش و آبجی در دوشنبه نهم مرداد 1385 | موضوع:
دل تنگ 
دلم به وسعت چشمهای عاشقت تنگ است

                           ولی خطوط فاصله ها چه پررنگ است

تمام غصه من بی کسی و تنهایی است

                           ولی امید رسیدن چقدر کمرنگ است

دگر نخواهم دید ان چشهای زیبا

                دلم برای نگاهت چقدر دل تنگ است

|+| نوشته شده توسط داداش و آبجی در شنبه سی و یکم تیر 1385 | موضوع:
توبه 

مرد گنهكاري از كنار مسجد ميگذشت

مرد گنهكار وناپاكي از كنار مسجد مي كذشت . ناگهان صداي واعظي به گوشش رسيد.

كه بروي منبر نشسته ومردم را موعظه ميكرد. براي تماشاي منظره به در مسجد امد

وگوش فرا داد دراين وقت واعظ بياني رااز امام صادق (ع)عنوان مطلب قرار داده و

در باره ان سخن مي گفت

تعجب دارم از بنده ضعيفي كه خداي قوي و قادر خود را معصيت و نا فرماني مي كند!!

انچنان اين موعظه در دل گنهكار اثر كذاشت كه متنبه شد ودست از گناهان كشيد0

 

 

شعر

هر چه را مينگرم جلوه ي رخسار وي است

                                                  هر طرف ره سپرم مقصد ديدار وي است

اي خوش ان عاشق فرزانه كه از خويش گذشت

                                                  نقد جان در كف و از قلب خريدار وي است

|+| نوشته شده توسط داداش و آبجی در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 | موضوع:
(هشت کتاب ) سهراب 

نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست

مرگ در ذهن اقاقي جاريست

مرگ در اب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد

مرگ با خوشه انگور مي ايد به دهان

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است

مرگ گاهي ريحان مي چيند

گاه در سايه نشسته به ما مي نگرد

و همه مي دانيم :

ريه هاي لذت 000

پر اكسيژن مرگ است

نترسيم از مرگ

|+| نوشته شده توسط داداش و آبجی در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 | موضوع:
زندگی 

من به سيبي خوشنودم

و بوييدن يك بوته بابونه

من به يك اينه: يك بستكي پاك قناعت دارم

من نمي خندم اگر فلسفه اي : ماه را نصف كند

منصداي پر بلدرچين را :مي شناسم

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد

سار كي مي ايد : كبك كي مي خواند :

ماه در خواب بيابان چيست

مرگ در ساقه خواهش

وتمشك لذت: زير دندان هم اغوشي

زندگي رسم خوشايندي است

|+| نوشته شده توسط داداش و آبجی در یکشنبه یازدهم تیر 1385 | موضوع:
 

كار ما نيست شناسايي (راز )گل سرخ

كار ما شايد اين است

كه در( افسون)گل سرخ شناور باشيم

پشت دانايي اردو بزنيم

دست در جذبه يك برگ بشويم و سر خوان برويم

صبح ها وقتي خور شيد: درميايد متولد بشويم

ريه را از ابديت پرو خالي بكنيم

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگزاريم

نام را باز ستانيم از ابر

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي اواز حقيقت بدويم

|+| نوشته شده توسط داداش و آبجی در جمعه نهم تیر 1385 | موضوع:
بالا